«توبمیری» ناحق

هشتاد سال رو رَد کرده بود که یه روز جنازه‌ا‌ش رو گذاشتیم روی دوش‌مون و پیر ریش سفید محل داد زد، حق پدر صلوات‌فرست رو بیامرزه و ما لابه‌لای هق‌هق گریه‌هامون صلوات فرستادیم و تابوتش رو تار دیدیم که رو دوش جمعیت میره، و رفت و آروم گرفت توی یه قبر دو طبقه‌‌ایی گوشه‌ی بهشت‌زهرا.

جوونتر‌های محل گریه می‌کردن و زن‌ها چادرشون رو ‌کشیده بودن جلوی صورت‌شون. هم‌سن و سال‌هاش عصازنون دنبالِ جنازه میومدن و فاصله افتاده بود بین‌شون و آمبولانسی که در عقبش مثل دهنِ میّت باز مونده بود و کاسب‌های محل یکی‌یکی کرکره‌های مغازه‌هاشون رو به احترامش پایین می‌کشیدن.

رفاقت‌مون با «حاجی میرچی» برمی‌گشت به رفاقت با نوه‌اش که خودش داستانی داشت طولانی و مُفصل. (یعنی عمری باقی می‌مونه همه‌ی این داستان‌ها رو بنویسم؟!) خونه یکی شده بودیم و خونه‌ی مُحقر و کلنگی که با حیاط و آشپرخونه و توالت و راه‌پله و اطاق‌های بالا و پایین به زور هشتاد_نود متر می‌شد، شده بود قسمتِ پُررنگی از زندگی‌مون. قسمت که نه، همه‌ی زندگی اون روزهامون. حاجی که رفت، دهسالِ زندگی ما چند نفر هم مچاله شد و موند توی اون خونه و زیر اون آجرها و اون درختِ انگور و اُکالیپتوسی که کسی نفهمید حاجی اون‌ها رو توی باغچه‌ی باریکِ کنار توالت کاشته بود یا باد، تُخم و ترکه‌اش رو آورده و فرو کرده بود توی دلِ زمین.

یکی دو هفته پیش که صدای اذان مغرب پیچیده بود توی شهر و خودم رو عمداً گم کردم توی کوچه‌ پَس‌کوچه‌های ایستگاه ناصری، دوباره تا اون دور و بر رفتم. دلم گرفت. بغض کردم. حالا دیگه نه خونه بود، نه حاجی، نه علی، و نه درخت‌های تاک و اُکالیپتوس. توی کسری از ثانیه گذر پونزده ساله زمون رو دیدم. وسط مهر بود. از سَر خیابون که پیچیدم حاجی رو دیدم. دَم در خونه نشسته بود روی یه چهارپایه کوتاه. تکیه داده بود به آجرهای قدیمی. بچه‌ها دورش واستاده بودن. من رو که دید بلند شد. پیژامه‌ی راه‌راه‌ی پوشیده بود و مثل همیشه کُت تنش بود. نسل ما زندگی کرد با بابا‌بزرگ‌هایی که ترکیب پیژامه‌‌ی راه‌راه و کت سُرمه‌ی شده بود جزئی از وجودشون.

خودش رو به عصا تکیه داد؛ «یاعلی» گفت و بلند شد. یاعلی رو نشنیدم ولی عادتش بود. حتماً اون روز هم گفت و بلند شد. رسیدم جلوی حاجی، بغضم ترکید. بچه‎ها گفتن: به‌جون کیوان، طوری نشده بابات بیمارستانه. سَرم پایین بود. می‌دونستم یه چیزی شده. اول عصای حاجی نشست جلوی پام و بعد، یه لنگه‌ دمپایی پلاستیکی قهوه‌ای رو یکی از موزاییک‌های لَق کوچه آروم گرفت. سَرم پایین بود. دست حاجی می‌لرزید. چروک‌ها، هاشور زده بود دستش رو. رگ‌های بی‌جون، هنوز ریشه داشتن اون روزها. یه دستش رو گذاشت روی شونه‌ام و گفت: مرگ حق، آقا کیوان. خدا بیامرز تنها کسی بود که هیچ‌وقت کیوانِ بدونِ آقا نگفت. بابا مُرد. حرفِ حاجی زود به گوش عزرائیل رسید، یک‌ماه بعد جنازه‌ی حاجی رو گذاشتیم روی شونه‌هامون و حتماً همون موقع، بزرگ و ریش سفید دیگه‌ای داشت علی رو دلداری می‌داد، که آره مرگ حق.

بار اول که می‌خواستم برم آمریکا، علی گفت: هیچی نمی‌خوام کیوان، فقط برو از خونه برام فیلم بگیر. دوربین رو برداشتم و میدون شهدا رو رفتم پایین و بغل مسجد آشتیانی ماشین رو پارک کردم. پیچ کوچه رو که رد کردم، خُشکم زد. خونه رو کوبیده بودن و توی اون یه گله جا آپارتمانی ساخته بودن و رفته بودن تا بالا، نامردها.

همون شب اول که رسیدم، فیلم رو دیدیم. از شمال، دریا، متل قو، دریاگوشه، تجریش، ولیعصر، بهارستان و همه‌ی بچه‌ها فیلم گرفته بودم واسه علی. حتی از کته کبابی ممد. یه جاهایی می‌خندید و یه جاهایی بغض می‌کرد. رفتیم و رفتیم. میدون شهدا هم بود. ایستگاه اتوبوس. مغازه‌های قدیمی. موتورفروشها و نونوایی سنگکی. کوچه رو که پیچیدیم فیلم قطع شد. علی نگام کرد. چشمش قرمز بود و بغض داشت. گفتم: «تو بمیری» فیلمم تموم شد. چیزی نگفت. باورش نشده بود. سیگارش رو روشن کرد. همون‌جا توی خونه. بی‌خیالِ هفت، هشت سال زندگی توی دموکرات‌ترین کشور دنیا با کلی شعارهای گل‌و‌گشاد که به حقوق هم احترام بذارید و توی مکان‌ سَربسته سیگار نکشید. به سیگار که پُک زد اشک حلقه زد توی چشم‌هاش.

حالا حاجی بهشت‌زهراست. بابا توی یه امامزاده‌ی بیرون تهران. علی یه جایی ته دنیا، که عصرهای پنج‌شنبه از لای آسمون‌خراش‌ها فاتحه می‌فرسته واسه‌ی بابا بزرگی که براش همه‌ی زندگی بود و من موندم لابه‌لای این همه خاطره که گاهی هجوم میاره و انگاری تا ننویسم سَبک نمیشم. ولی بد هم نشد. یادم باشه تلفن کنم و به علی بگم، چند سال پیش یه «تو بمیری» ناحق بهش زدم.

کمی فرهنگی شویم!

مجله‌ی «تجربه» به دلم نشسته!در این روزهای گرم و غیر فرهنگی، ماهنامه‌ی «تجربه» بعد از چاپ سومین شماره‎اش تونسته جایی تو دلم باز کنه و رفته توی سبد خریدهای فرهنگی‌م. مجله‌ی قطوری که به‌نظرم می‌تونه خیلی بیشتر از اینکه کَت‌و‌کُلفت باشه و ضخامتش رو به رُخ خواننده‌ها بکشه، پُرمحتواتر از اینی که هست باشه، اما خب با تمام کم‌و‌کاستی اونقدر مطلب واسه خوندن داره که یک‌ماه آدم رو مشغول نگه داره.    

علی مسعودی‌نیا در آخرین شماره‌ی تجربه نوشته: «رضا براهنی» در یکی از مقالات کتاب «طلا در مس» در مورد شاعری چنین می‌نویسد: شعر [او] مثل پشمک است که از دور  حجم دارد ولی دو مترش را به راحتی می‌توان در دهان جا داد، چرا که اگر فشارش بدهی حتی به اندازه‌ی یک لقمه‌ی کوچک نان سنگگ هم حجم ندارد.

مسعودی‌نیا این چند خط را درباره ادبیات و به‌خصوص شعر امروز فارسی نوشته و من می‌خوام استناد کنم به همین جمله‌ی براهنی و بگم، در مورد بعضی کتاب‌ها و انتشاراتی‌ها اونقدر تبلیغ شده که تو خودت رو آماده خوندن (حداقل) یه کتاب خوب می‌کنی ولی توی هفته‌ی گذشته دو تا از کتاب‌های .... (ولش کنم اسم ناشر رو نمی‌برم!) رو نتونستم بیشتر از 50 صفحه‎ش رو بخونم. کم هم حرف زده نشده درباره‌ی این کتاب‌ها و نویسنده‌هاش که انگاری همینگوی دیگری در سرزمین پارس دیده به جهان گشوده. من گذاشتم به پای این‌که خوب بوده و من متوجه داستان نشدم. انشالله که گربه است! ولی امیدوارم که شما بواسطه‌ی تبلیغ و یا از سر حادثه، سراغ این کتاب‌های «اصلاً نشه خوند» نرید.

جانستان کابلستان / رضا امیرخانیخوندن آخرین کار رضا امیرخانی (روایت سفر به افغانستان) این حُسن رو برام داشت که دیگه شک نکنم باید سفری به افغانستان داشته باشم. در حالی‌که برای سفر به ترکیه و دیدن استانبول، دربه‌در دنبال همسفر پا می‌گردم، شک ندارم که هرات و کابل و سمرقند رو باید تنهایی برم. استانبول که نیمچه اروپایی است و پکیج‌های «آی ننـه» به‌وفور در آن یافت می‌شود هنوز یاری برای همراه شدن پیدا نشده دیگه وای به‌حال افغانستان که بنا به نوشته‌ی امیرخانی باید جونت رو بذاری کف دستت و سفر کنی.

به انواع و اقسام مختلف، به زبانِ تارومار شده‌ی فارسی ترک‌مون زده شده و من نمی‌دونم اصرار امیرخانی رو برای یه جور دیگه نوشتن و «جدا نویسی» اون‌هم تا این حد بد و وحشتناک که گاهی مجبور باشی روی کلمات مکث کنی و چند بار بخونیش تا متوجه بشی که مثلاً «دانشجو» است که نویسنده حال کرده و همین‌جوری نوشته دانش جو! بغیر از هر ناشر، گویا باید به رسم‌الخط سلیقه‌ای هر نویسنده هم عادت کنیم.

جانستان کابلستان / رضا امیرخانی / نشر افق / 6500 تومان

عقرب‌ها را زنده بگیر / قباد آذرآیین«عقرب‌ها را زنده بگیر» کتاب خوب دیگه‌ای بود که این چند روزه خوندم. نشر افراز که گویا فعلاً مجوزش هم از طرف وزارت ارشاد زیر سوال رفته کتاب قباد آذرآیین رو چاپ کرده. داستان پسر بچه‌ی جنوبی که سخت بشه این داستان‌های کوتاه رو در غالب رمان دید. به‌نظرم رمان نیست و خب اصراری هم برای اثبات این موضوع نیست ولی داستان‌ها بقدری به هم چسبیده است که بعد از خوندن کتاب با تمام بچه‌های محل و سگ و گربه‌ها و شوفر و قصاب و ... رفیق خواهی شد. «عقرب‌ها را زنده بگیر» را دوست داشتم.

عقرب‌ها را زنده بگیر / قباد آذر‌آیین / نشر افراز / 154 صفحه / 3800 تومان   

زندگی رو بخش کنیم

 چیز غریبی نیست این رفتن‌ها. مثل همون قصه‌های تکراری است که توی شب‌های سرد زمستون از زبون مادربزرگِ‌ گیس سفیدمون بارها و بارها شنیدیم. این رفتن و این تنهایی، قصه‌ی ما آدم‌های متمدن و مُدرن امروزی است که روز‌به‌روز، پُر رنگ‌تر میشه. داستانِ زندگی من و توست. دیروز تو رفتی، امروز من میرم و فردا تنهاتر از همیشه رَج می‌زنیم خاطراتِ حتی یک روز با هم نبودن رو. معلوم نیست چرا هنوز هیچ دانشمندی کشف نکرده این رابطه‌ی مستقیم فاصله و خاطره‌ها رو؛ هر چقدر فاصله‌ی بین آدم‌ها بیشتر میشه انگاری رنگ و بوی خاطره‌ها هم به همون نسبت بیشتر و بیشتر میشه.

ما هنوز بزرگ نشدیم. هنوز نفهمیدیم زندگی یعنی چی. ما هنوز حس نکردیم رنگِ آبی آرامش رو. ما تا وقتی الفبای زندگی رو یاد نگرییم باید هم «کولی‌وار» زندگی کنیم. تموم این پنج قاره رو هم که طی‌طریق کنیم، هنوز آواره و خونه‌‌به‌دوشیم. موهامون سفید شده ولی هنوز حتی بچه‌گی هم نکردیم این زندگی رو. هنوز نتونستیم سر ظهر تابستون زنگ هیچ خونه‌ی بسته‌ای رو بزنیم و فرار کنیم. قدمون رسید ولی شهامت زدنش رو نداشتیم. پس حالا دنبال چی می‌گردیم. فکر می‌کنیم زندگی توی کدوم کوچه، کدوم خیابون و های‌وی بدون محدودیت سرعت، کدوم شهر و رستوران و بیچ و کافه است؟

سال‌هاست می‌نویسیم. سال‌هاست. پس بیا و اینبار صادق باشیم و راستگو. من می‌گم، تو هم بگو. من می‌نویسم، تو هم بنویس. یکی من، یکی تو!

الف

ب

پ

ت

...

...

تا کجای این سی‌و‌دو حرف می‌تونیم با هم پیش بریم؟ می‌تونیم دو تایی، با هم بگیم و بنویسیم پُشتِ سَر هم تمام این حروفی رو که سال‌ها باهاش واژه و حرف و کلمه و عاشقانه‌های زندگی‌مون رو برای هم خط‌خطی کردیم؟ من دیپلم دارم و تو لیسانس. من فوق دارم و تو دکترا، چند تا از این حروفِ الفبای آشنا را می‌شناسیم. بعد از «قاف» کدوم حرف رو باید نوشت که دل بستیم به سیمرغ و به خیال‌مون پشتِ کوه قاف زندگی رنگ دیگه‌ای داره.

ما انسا‌های مدرن امروزی، ساکن در قاره‌های مختلف دنیا، هنوز حروف الفبای زبون خودمون رو هم بلد نیستیم و اونوقت می‌خواهیم زندگی رو برای هم بنویسیم، بخش کنیم، هجی و معنی کنیم. نمیشه. ما هنوز الفبای این زندگی رو یاد نگرفتیم.

ایکاش کسی بود که پای زندگی وامیستاد و مثل سکانس اول فیلم مسافران اعلام می‌کرد، ما به مقصد نمی‌رسیم.

نگاه کرگدنی

زندگی کرگدنی!حرفِ تازه‌ای نیست. از چی بگم؟ از چی بنویسم؟!

انگاری قبلی‌ها همه‌ی حرف‌ها رو گفتن و نوشتن. کلید به تموم قفل‌های بسته انداختن و درها رو باز کردن و رفتن. از همون‌جایی که ننه بابامون برگِ مو بستن جلوی خودشون و یه سری خط و خطوط روی در و دیوار غارها کشیدن، حرفی واسه گفتن نمونده. شاید اونها همه‌ی سنگ‌های زندگی رو واکندن با ما و خودشون و ماهایی که فکر می‌کنیم از یه جای پاره آسمون زمین افتادیم نتونستیم کشف رمز کنیم!

هر چند خودمون هم کم حرف نزدیم. حالا دیگه شاید بهتر باشه یه کمی ساکت باشیم. بیشتر ببنیم و گوش کنیم. از دیروز دلم پیش این کرگدن جا مونده. باهاش رفیق شدم اساسی! هی رفتم و اومدم و نگاش کردم. اولش دلم براش سوخت؛ بعد که ریخت و قیافه‌ی معصومش برام عادی شد دیدم چه دل سوختنی که این واقعیتِ زندگی خیلی از ماهاست. خیلی از من و توها. خیلی از ما کرگدن‌هایی که ...!

شاید زندگی اینی نیست که تا الان دیدیم.

...

واژه‌ها تَنگ هم نمی‌شینه. تمام اصول و قواعدِ دستور زبان رو هم که بدونی، هرچقدر زبان‌‍‌شناس باشی و نهاد و گزاره بشناسی باز هم فاعل کم میاری برای این همه جمله‌ و کار نکرده. فعل‌های زیادی دارم، اما همه بدون فاعل. «دوم شخص مفرد» فراری است از این جمله‌ها. هر چی مونده، «اول شخص مفرده» و جمع‌های بدونِ خاصیتِ ما، شما، ایشان.

این همه ماضی و مضارع، حال ساده و استمراری، چه فایده که فاعل فراری است از این دستور زبان مستعمل و کهنه. چرا کسی یادمون نداد که «دوم شخص مفرد» یعنی زندگی؟!

فتوبلاگ کیوان شعبه‌ی دیگه‌ای نداره!

فتوبلاگ کیوان افتتاح شد!همه چی از پریشب شروع شد. مثل چند ماه گذشته، یکی از عکس‌هایی رو که انداخته بودم، توی فیس‌بوک شـِر کردم و دقیقه‌ی نگذشته بود که یهویی انقلابی شد!

فهیم، بچه معروف وبلاگستانِ ساکن آمریکا که به‌جز خوب نوشتن، عکاسِ ماهر و کاربلدی هم هست لایکی زد پای عکس و سیخونکی زد و کامنتی گذاشت توی این مایه‌ها که، پسر تُرشی نخوری یه چیزی میشی! من هم که جوگیر، از اون‌جایی که توی فضای هنر، تپه‌ی نریده باقی نذاشتم و اگه یه دوره‌ی روحوضی و شاهنامه‌خوانی هم اجرا کنم دیگه هفت شهر عشق رو گشتم، با راهنمایی فهیم و همزمان با ماه مبارک رمضان! فتوبلاگی راه انداختم.

توی سیستم بَل بشوی آموزشی ایران که تو خودت باید همه چیزت رو از دودول و سوراخ سُنبه‌های بدنت تا استعدادهای نهفته و خوابیده‌ات رو کشف و هویدا کنی، همین میشه که بعد از چند دهه زندگی، یکی متوجه میشه اون چهچه‌های زیر دوش حموم توی عنفوان جوانی شاهدی بوده برای اینکه می‌تونسته پاوراتی بشه و حالا که دیگه زرتش قمصور شده فقط باید دلخوش کنه به همون «تو ای پری کجایی» و یکی هم مثل من یادش میوفته سَر پیری، اگه حتی استعدادی هم نداشته باشه به مقوله‌ی عکاسی، حداقل شور و ذوقی داره و این میشه که هوس می‌کنه اگه زندگی وقتی براش گذاشت، شاتری بزنه و عکسی بندازه.

بدون شکسته‌نفسی با گوش شکسته و فردین‌بازی و بدون اینکه ساکنِ کوچه مردها باشم باید بگم که همیشه یاد گرفتن رو تمرین کردم و عکاسی هم یکی از همون چیزهاست که مدتی‌یه بهش علاقمند شدم و همین تجربه‌ی خیلی کم و جسته و گریخته‌ی که داشتم این اجازه رو بهم میده که توصیه کنم اگه شما هم وقت و مهمتر از اون، پول زیادی دارید حتماً عکاسی کنید که لذتی داره وصف نشدنی.

بهرحال جا داره از جناب آرش‌خان عاشورنیا، کسوف معروف، که الفبای عکاسی رو به من یاد داد تشکر مخصوص کنم؛ گویا شانسم هم بیشتر از یادگرفتن همون چند حرفِ ابتدایی نزد استاد نبود چون‌که آرش‌خان تارک‌الاپایتخت شد و رفت و من موندم و رابطه‌ی شاتر و دیافراگم و نور و عمق میدانی که هیچ‌وقت یاد نگرفتم وقتی عدد دیافراگم زیاد میشه، خلاصه اون سوراخ تنگ میشه یا گشاد (جسارتاً سوراخ دیافراگم رو عرض کردم البته!)

امیدوارم همون‌جوری که دوستان تموم این سال‌ها با کامنت‌ و انتقادات و پیشنهادات‌شون توی نوشتن وبلاگم رفیق بودن و هم‌پا، از فردا وقتی اومدن اینجا و دیدن خبری نیست یه توک پا، سری به فتوبلاگ بزنند. خدا رو چه دیدی شاید با حمایت‎‌های شما ونگوگ دیگری خلق شد و با گرفتن عکسی از مزارع آفتابگردون معروف شد و افتخاری برای این ملت و کشور کسب کرد در میادین بین‌المللی!

یاور همیشه مومن

همه‌ی ما آدم‌ها یه «یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت» داریم! یه جایی از مسیر پُر فرازونشیب زندگی، خودمون همه‌ی وسایلِ سفر این یاور همیشه مومن‌ رو جفت‌و‌جور می‌کنیم؛ آیینه‌و‌قرآنی آماده می‌کنیم و با سلام و ‌صلوات از زیرش ردش می‌کنیم و آب می‌پاشیم پشتش و راهی‌ش می‌کنیم، شاید به ناکجاآباد.

یه چند وقتی که گذشت دل‌مون تنگِ یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت‌مون می‌شه. اونوقت هر روز عصر، کوچه رو آب‌و‌جارو می‌کنیم. چار پایه‌ی برزنتی رو می‌ذاریم دَم خونه و نگاه‌مون رو می‌دوزیم به سَر کوچه. با هر تَقه‌ای که به در خونه می‌خوره می‌دویم و از پُستچی محل، نامه‌ی یاور همیشه مومن رو طلب می‌کنیم. روزها و ماه‌ها و سال‌های اول، پستچی مهربون بهمون می‌خنده. هر بار دستش رو می‌بره توی خورجین کثیفی که از دو طرفِ موتورش آویزون شده و بعد مثل جادوگرها میاره بیرون و میگه، نه هنوز یاور همیشه مومنت نامه نداده. می‌خنده و چند تا ورق پاره رو میذاره کف دست‌مون و اون روز میره پی کارش. بعدها پستچی دیگه شک می‌کنه به عقل‌مون. نگاه‌ ترحم‌آمیزش رو می‌شناسیم و می‌دونیم که چه آخ بلندی می‌کشه هر بار که بهش می‌گیم از یاور همیشه مومن، واسه من نامه نیومده و اون بدون اینکه حرفی بزنه، فقط سری تکون میده.

یاور همیشه مومن، تا وقتی که هست، هست ولی وقتی بره سفر، دیگه محاله برگرده. خودِ پستچی هم سال‌هاست هر روز صبح توی خورجینش دنبال نامه‌ی یاور همیشه مومنِ خودش می‌گرده. شاید دنبال معجزه است! می‌دونه که هست و امید داره که یه روزی برگرده ولی وقتی به ما میرسه، فکر می‌کنه عقل‌مون پاره سنگ بر‌داشته و فشار زندگی باعث شده بزنه به بصل‌النخاع‌مون.

همه‌ی ما آدم‌ها، یه «یاور همیشه مومن» داریم که خودمون راهی سفرش کردیم. بی‌معرفتی از اون نیست، نمی‌دونم چه رمز و رازیی توی این سفر و مسافر که دیگه بازگشتی نداره. همه‌ی ما آدم‌ها هر روز عصر، کوچه‌‌های خاکی این زندگی رو آب‌و‌جارو می‌کنیم به امید مسافری که قراره برگرده. نمیاد، چون اون‌هم توی یکی از پیچ‌های همین زندگی به امید یاور همیشه مومن خودش نشسته. روزگار غریبی است!

شاید اگه یکی از همین شب‌های مهتابی منصفانه فکر کنیم یادمون بیاد کسی رو که من و تو رو هم از زیر آیینه‌و‌قرآن ردمون کرد. قرار بود بریم و دوری بزنیم و برگردیم. اومدیم و پاگیر و موندگار شدیم و یادمون رفت روزی، «یاور همیشه مومن» کسی بودیم زیر این آسمون لاجوردی.      ‌

آدم‌های مُدرنِ امروزی

انسانِ مُدرنِ امروزی تنهاست. دیروزی‌ها رو نمی‌دونم. جدِ بزرگ هم زمانی که تهران آب و برق نداشت و گرمای تابستون رو دل‌خوش بود به آبِ خنکِ سَرآسیابِ دولاب هم همین دغدغه‌ی تنهایی امروز رو داشت یا نه، الله و اَعلم. بعدها قبرش رو پارک کردن و درخت کاشتن به چه بلندی و حالا حتماً تموم استخون‌های پوسیده‌اش، کلروفیل‌های درخت‌های چنار سوزنی‌برگ پارک شده و حتماً هر روز با سنتز و جذب و دفع دی‌اکسید و اکسیژن سَروکار داره. ولی کاش بود و ازش می‌پرسیدم که اون روزها که خونواده‌ها پُر بود از وَنگ و وونگِ بچه و سَر مَردی گره خورده بود به تعدادِ جین‌های بیشتر اولادِ اولا هم انسان تنها بود؟

آدم‌های مدرن امروزی تنهان. جوون‌ترها که سَر سوزن شور و ذوقی دارن و انرژیی، به‌راحتی دل میدن، ول میشن، عاشق میشن، ولی رابطه که کمی پیچیده بشه؛ معادلات حتی وقتی یک مجهولی بشه، اونوقته که دیگه جا می‌زنند. به‌راحتی خوردن آبدوغ خیار همین روزهای گرم مرداد ماه. سَر می‌کشن همه‌ی خوب و بد و تموم تعهداتِ کوتاه و بلندِ زندگی رو. ما هم جا زدیم. ما هم ریدیم توی محاسبه‌ی معادلات ولی والله به‌خدا توی امتحانات ما معادلات سه مجهولی بود. هیچ X و Y و Zی جواب مسئله رو حل نمی‌کرد.

آدم‌های امروزی خسته‌اند. یا بُریدن و یا به تار مویی وصله، زندگی، رابطه، طرفِ مقابلی که روزی فکر می‌کردی دنیات خلاصه شده توی موی بلندش و چشم‌های سیاه‌ش و یا ته ریشی که روزهای اول برات کم نداشت از جرج مایکل و جرج کلونی و تمام جرج‌های چشم آبی دنیا و بعدها که همه چی عادی شد، همین ته ریش شد بلای جون. آیینه‌ی دق.

زندگی آدم‌های مدرنِ امروزی به مویی بنده. انگاری همه چی نخ‌نما شده. همه چی پوسیده. رفاقت. دوستی. رابطه. عشق. حتی قرآنِ سر سفره‌ی عقد، نه جلد داره و نه شیرازه! «موسی به دین خود، عیسی به دین خود» داره خوب جواب میده توی رابطه‌ها و زندگی‌های آدم‌های مدرنِ امروزی. همه چی سانت به سانت حساب و کتاب داره. همه چی، جز خود خودِ زندگی. ماشین من، اتاق تو، بانک من، ویلای تو. هر کسی خر خودش رو هُش می‌کنه. خر هم که آینه بغل نداره، تو تند میری و اون یکی آروم. همدیگه رو نمی‌بینید و از یه جایی به بعد اون می‌تازونه و تو گم میشی لابه‌لای گردوخاک‌. اون نَفس می‌کشه و موهاش رو به باد می‌سپاره پشتِ خر مراد و تو سرفه می‌کنی و بالا میاری ذراتِ معلقی که اصلاً کاری به کار تو نداشت. قرن‌ها ثابت بود و ساکن. تو بودی که چوب به کونش کردی.

آدم‌های مدرن امروزی زود گم میشن. زود خسته میشن. زود می‌بُرن. آدم‌های امروزی تنهان. خسته‌ان. آدم‌های مدرن امروزی «دوستت دارم» رو فقط زمزمه می‌کنند. بی‌تجربه‌هاش به‌راحتی خرج هر کس و ناکسی می‌کنند و باتجربه‌هاش دیگه جرات نوشتنش رو هم ندارند. فقط زمزمه می‌کنند، زیر لب، آروم، بی‌صدا. دوستت دارم‌های آدم‌های مدرن امروزی نه دیگه نوشته میشه، نه خونده میشه و نه به‌گوش میرسه. عینهو صدای مرغ حق، خیلی ساله که دیگه کسی صداش رو نشنیده. ‌

تفاوت از زمین تا آسمان است!

خر / اُلاغ   

این دو کلمه مترادف نیستند. خر، حیوانِ معروف، واژه‌ی فارسی است، ولی الاغ در ترکی به معنای «چاپار» است و در متون قدیم فارسی نیز به همین معنی به‌کار رفته است:

                              مثالِ اسب الاغ‌اند مردم سفری

                              نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار     ( سعدی، مواعظ)

امروزه در فارسی، هم در نوشتار و هم در گفتار، الاغ را به‌معنای «خر» به‌کار می‌برند، ولی در نثر فصیح بهتر است که از استعمال آن به این معنی پرهیز شود.

 غلط ننویسم / ابوالحسن نجفی / مرکز نشر دانشگاهی / چاپ پانزدهم 138۹